به من میگی:
تا کی میخوای آزارم بدی ؟ من با غرض یا بی غرض به اندازه کافی اذیت شدم ...
روزی که اومدی اینجا و دم از عاشقی زدی فکر کردی عشق قاقالیلی است؟ میری میخری اگه خوشت هم نمیاد میندازیش دور؟ به من بگو چی فکر کردی؟
این نوشته ها فقط عذابم میدن...
بهت میگم عذاب بکش! شاید یکروز بخشیده بشی. ازت با تمام وجودم متنفرم. تو که روزی از عشق گفتی و به ماه نکشیده چنان زدی زیرش که نپرس. یک ماه! فقط یک ماه طول کشید که از عاشقی به اونجا برسی که بگی: "مهربانیت مرا میترساند!". این نوشته ها تا ابد اینجا میمانه تا همیشه یادت بیاره عشق از دید تو چیه! میدانم هیچ روزی نمیتوانی چیزی زیباتر از این نوشته ها را حس کنی. میخوام اونروز بیایی و باز این نوشته ها را بخوانی و بعد بگی که اینم یک هوس است. به خودت بگی "من کسی هستم که به عشق پشت کردم!" میخوام اینو بلند بلند برای خودت تکرار کنی. بلننننننننننننننند بلند!
اما باید فراموش کنم...
خیلی خوبه! اره! باید فراموش کنی! باید اصلا چیزی به نام عشق را فراموش کنی. میدانم. یک دختر پولداری که فکر میکنه چه خبره! تا هم بهت گفتن بالای چشمت ابروست گذاشتی رفتی. احمق من بودم که به این نوشته ها باور کردم. احمق من بودم که با این نوشته ها عاشق شدم. احمق تر هم منم که حالا که میبینم تو زدی زیر حرفت به رابطه خودم هم مشکوک شدم. از اون روز تا حالا از خودم میپرسم. اگه ترانه که اونهمه قشنگ از عشق میگفت تونسته بزنه زیر عشقش پس "او" هم میتوانه بزنه. ازت متنفرم. بخاطر تمام تردیدی که به زندگی من ریختی!
این کاری که میکنی فقط بدترم میکنه...
بدتر؟!؟!؟!؟ بدتر از این دیگه چیه؟
من سال 87 رو با تمام متعلقاتش خاک کردم ... خود اون روزهام رو هم همراهش...
باشه! پس گورت را گم کن و دیگه این طرفها نیا. توی این گور هیچ مرده ای که به تو ربطی داشته باشه نیست. تو نه با این ادم که این نوشته ها را نوشته سنخیتی داری و نه دلیلی هست که فکر کنی این نوشته ها شرح گذشته توست. این نوشته ها خاطرات من است. چیزهایی که روزی جایی روی دیوار خوانده ام. از تو و تمام احساسات پوچ و توهم گونه ات هم بیزارم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:57  توسط کسی که روزی دلداده بود!
|
رهرو ان نیست که گهی تند و گهی خسته رود!
رهرو ان است که اهسته و پیوسته رود!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:4  توسط کسی که روزی دلداده بود!
|
بخاطر درخواست یک نفر اسم نویسنده وبلاگ تغییر کرد. حالا دیگه نویسنده وبلاگ میتوانه با خیال راحت انکار کنه که این ها نوشته های اونه. بقیه اش هم بماند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:21  توسط کسی که روزی دلداده بود!
|
میدانم که من را نمیشناسی. میدانم!
میدانم که با چه قصد از پیش ما رفتی. میدانم!
اما نمیدانم که کی دل تنگ این خطها میشوی.
شاید باز روزی "از ان بالا" نگاه کردی!
شاید باز دیدی که هنوز از شب دمی باقی است!
میدانستی؟
میدانستی؟ عشق تنها چیزی است که نمیمیرد.
میگویند که عشق عین مار نمیر است!
این یکی را میدانم که نمیدانستی...
بخاطر عشق که نمیر است میتوان خندید.
می توان گفت و دمی شنید.
می توان بخاطر عشق در بهاران بخشید.
میدانم! میدانم که دیگر خود را رفته میدانی.
میدانم! میدانم که راه رفته را بازگشتن نمی دانی.
ولی...
میدانم! میدانم که از زندگی هیچ نمیدانی.
و شاید روزی به من بگویی
تو که میدانستی چرا هیچ نگفتی!
از روز اولی که اومدم اینجا نوشته هات را ذخیره کردم. اینجا پناهگاه دلتنگی های من است.
میدانم که حق داری برای زندگی خودت تصمیم بگیری و بری. ولی حق نداری اون را که تازه داره به محبت کردن بهت عادت میکنه و تازه داره مهربان میشه به این راحتی تنها بگذاری. ترس برای فرار دلیل موجهی نیست! اونم ترس از ادمی که مهربان شده!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:29  توسط کسی که روزی دلداده بود!
|
هر شب قبل از اینکه تصمیم آخر را بگیرم یکبار دیگر با تو حرف میزنم ... شاید سعی میکنم بین حرف هایمان دلیلی بیابم برای نرفتن ... اما هر شب هیچ نشانه ای نیست و شب های بعد باز هم نیست و شب های بعد ترش هم همینطور... و اما باز من نمی توانم بروم ... میتوانم با دلخوری گوشی را بگذارم و بی تابی نکنم برای دوباره زنگ زدن و حل کردن موضوع ... میتوانم به جای به تو فکر کردن فیلم ببینم و دو ساعتی همه چیز را فراموش کنم ... اما نمیتوانم بروم...
بوضوح تو مهربان شده ای ... تحملم میکنی ... من خسته ام و مستاصل ... بهانه میگیرم و از دستم کاری بر نمی آید...تمام راه ها را رفته ام و صدایی مدام در گوشم تکرار میکند که نشد و نمیشود . . . گاهی حس میکنم بی تو می میرم ... و گاهی حس میکنم با تو هم میمیرم ... تمام میشوم . . .
بد خلق شده ام و از نقشم زجر میکشم . . .
زمانی میتوانستم چندین سال دگر دوباره مان را تجسم کنم و از خیالش لدت ببرم ... می توانستم صدایت را نشنیده بشنوم ... می توانستم کلامی را که دوست دارم در ذهنم از زبان تو بشنوم ... اما امروز من دیگر آنقدر زنده نیستم ... نه آنقدر زنده ام که دنبالت بیایم نه آنقدرم که شاید بتوانم به رابطه مان خیانت کنم ...
شبیه یک مرده متحرک ناراضی شدم !
و تو ... وقتی خودت را سرزنش میکنی , نمیدانم چرا , من زجر میکشم !
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:5  توسط کسی که روزی دلداده بود!
هنوز از شب دمی باقیست , میخواند در او شبگیر
و شبتاب از نهانجایش ، به ساحل میزند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو میزند در پنجره ی من
به مانند دل من , که هنوز از حوصله وز صبر من با قیست در او.
به مانند خیال عشق تلخ من که میخواند.
و مانند چراغ من که سوسو میزند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش امید انگیز , با من
در این تاریک منزل میزند سوسو.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:4  توسط کسی که روزی دلداده بود!
می خواهم چیزی بنویسم اما نمی توانم , دیروز و هم پریروز هم نتوانستم ... چیزی نیست تا بگویم از آن است که تلخم ... اما هست ... یک چیزی اینجاست ... من از درون از یک نارضایتی عمیق رنج میبرم... سکوت این روزها مرا با خودم مواجه میکند و پر واضح است که مشکل نه تویی نه بهانه های دیگرم ... مشکل این پیچیده ترین آفریده و ملعبه دست خالق است ...ذهن ... همان سیستم عصبی که تو گفتی کارکردش چنین و چنان است , خودش یاد میگیرد , خودش خودش را اصلاح میکند و چه شق القمر ها که نمیکند ... فقط مشکل ذهن من یکی این است که درست نفهمیده است چه باید بخواهد ...
کتاب می خوانم , مقاله می خوانم , کار میکنم ,فیلم می بینم تا نپیوندم به جماعتی که بی تاثیر و بی تغییر می آیند و می روند تا شاید اینها همان چیزهایی باشند که باید از درون پرم کنند تا دیگر نگردم دنبال کاستی ها و غلط ها تا شاید یاد بگیرم وقتی از تو می گویم به جای چیزهایی که نیست از چیزهایی بگویم که هست ... تا به جای چیزهایی که از تو یا هر کس دیگری نمی گیرم به چیزهایی فکر کنم که در وجودم هست و میتوانم تو و یا آن دیگران را ازشان سیراب کنم ...
گاهی می اندیشم که این زندگی نه دلخواه من است نه دلخواه تو ... نه اینی که بین ما هست, نه... آن را می گویم که همه مان دچارش هستیم ... اما از بالا , نه یک پله و حتی شاید نه چندین پله , اما از آن دورتر ها که می نگرم همه چیز زیباست و درست سرجای خودش ... خالقی هست که گاهی عبادتش میکنیم و گاه نمیکنیم ... به دنبال آنچه میپنداریم شادمان می کند میدویم تا بدستش آوریم بعضی هامان بیشتر و برخی کمتر موفقیم و گاهی وقتی به مقصود میرسیم باز انگار آنطور که باید شاد نیستیم چون مقصود و هم مقصد را غلط فهمیدیم ... و باز راه می افتیم , این بار با هدفی دیگر راهی دیگر و آرمانها و عقایدی دیگر ...
از آن بالا که نگاه میکنم دیگر دلهره روزهای دوری و شاید نبودنت را ندارم ... دیگر اشکم در نمی آید و دلم نمیسوزد برای از دست رفته هایم ... دیگر اصلا دل نازک نیستم ...از آنجا که نگاه میکنم زندگی برایم به طرز غریبی پذیرفتنی میشود و مبیبنم این دست گردون چنان راحت ما را به این سو و آن سو میبرد که در برابرش این ناچیز عقل و تدبیرمان به مراتب ناچبز تر هم میشود...
آنجا که می ایستم اینهمه اصرار من به جدی بودن و آنهمه اصرار تو به شوخی گرقتن احمقانه به نظر می آبد ... تاکید من به چیزهایی که باید باشد و تاکید مضاعف تو به چیزهایی که نباید باشد مضحک ترش هم میکند... در ازایش دعواهای آشپزخانه ایمان زیبا می شود و ... تو ... دیگر اصلا پیچیده نیستی ...
از آن بالا, آن یک لحظه ,آن فاصله کوتاه میان از خواب پریدن و دوباره پناه بردنت به حصار شخصیت آن یکدم که بی قید خودت هستی بیشترین جلوه را دارد ...
پی نوشت: فقط همیشه از اوج نگریستن ممکن نیست ... لا اقل برای من ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:3  توسط کسی که روزی دلداده بود!
عشق در هر جا و مکان و هر قدر و اندازه ای که شعله ور باشد زیباست ... حتی در خفیف ترین عشق ها نشانی از ناچیزی نیست ... گاهی دل را دریا میکند چنانکه سخت ترین سخت ها به راحتی پذیرفته میشوند و گاهی آنقدر دل نازکت میکند که به تلنگری میشکنی ... به همان اندازه ی تواضع , غرور نصیبت میکند , به میزان غم هایش شادی می آفریند و در عین استیصال جسور و و توانمندت می سازد ... خود دهخدا هم که باشی تا عاشق نباشی درک درستی از معنای شعف , هیجان , اضطراب , تعلق خاطر , تلخی , دلپذیری , دلتنگی و خواستن نخواهی داشت اینها همه از اعجازش است که تمام حواس را درت زنده میکند و وا میداردت زندگی کنی , به معنای واقعی زنده باشی و زندگی کنی ...
نميخواهم عشقم را به تو در غالب جملات و کلمات زيبا توصيف کنم و برایش به سراغ سجع و قافيه روم در ازایش برای اولین بار آن را به دست واژه ی بیگانه ی سکوت زنانه می سپارم ... شاید راه بهتری باشد از نطق و خطابه ...
شاید این را هم هیچ زمانی به تو نگویم که دوستت دارم نه فقط برای نگاه نجیب و لبخندت یا برای طرز سخن گفتنت یا به خاطر فکرت یا تمام خصوصیاتی از تو که مرا مجذوب ميکند زيرا همه اينها در تغييرند و عشق زاده آنها نيز ناگزیر میرا خواهد یود.
اما دوستت دارم به خاطر تمامی آنها و هم به خاطر عشق تا بتوانم جاودانه دوستت بدارم...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:1  توسط کسی که روزی دلداده بود!
بعد از مدتهای طولانی دیشب یکبار دیگر من بودم تو بودی گرمی و بوی تنت بود و صدای نفسهایت که مجموعشان همانند یا شاید بدتر از همیشه آن یک وجب منطق به قول تو نداشته ام را هم از بین برد ... تا دیروقت کارکردی و من هر بار که بیدار میشدم و صدای لاینقطع دکمه های کیبورد را میشنیدم با خودم فکر میکردم که اگر من جای آنها بودم به پایان نامه ات که پایانش برای من انگار پایان دنیاست بی درنگ ۲۰ میدادم ... قرارمان بود که لوس بودن های من محدود به شبها باشد اما مدتی است که زیاد لوسم میکنی به بی طاقتی هایم لبخند میزنی و ناراحتم که میکنی به سبک به در بگو دیوار بشنود از دلم در می آوری در یک کلمه مهربان شده ای و به دلم راه می آیی آنقدر که میتوانم ۱۰ ساعت تمام تو را سفت بچسبم و تا خوابم میبرد و کمی انگشتانم شل مبشوند باز از خواب بپرم و محکم تر از قبل بغلت کنم نگذارم تا صبح بخوابی و تو بخندی و طوری که ناراحت نمیشوم و فقط ادای ناراحتی را در می آورم بگویی تو مثل کوآلا من و بغل مبکنی ....
تمام دوستی ها یکجایی آغاز میشوند و جایی پایان می یابند پایان برخیشان صرفا" پایان است مثل پایان هر برهه زندگی که اندوهگینمان میکند و در عین حال گذرگاهی است به فردا ....اما پایان برخیشان پایان دنیاست ... مثل پایان رابطه مان برای من ... دلیلش شاید بسادگی قهوه ی نیمه تلخ معرکه ای باشد که تو درست میکنی یا ممکن است حتی آن پایت باشد که موقع فکر کردن نصفه و نیمه زمین می گذاریش یا شاید هم این باشد که دیگر کسی نمیفهمد آدم های عادی بی آزار خسته ام میکنند ...
مرا در لفافه زیاد به بی وفایی محکوم میکنی و من برای اولین بار سعی نمی کنم مجابت کنم که دوستت دارم ... جون من هم قانون همه ی حرف ها نباید گفته شوند را از تو یاد گرفته ام هم قانون عمل تعیین کننده است نه حرف ...
پی نوشت: همه چیز , آنجا , خوش طعم است حتی قارچ های سرخ شده نشسته ات ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:0  توسط کسی که روزی دلداده بود!
نقطه ای است که نه راه پس برایت میگدارد نه راه پیش . درست همین جا که من ایستاده ام, اینجا پرتگاه نیست که قدمی به عقب رفتن چاره ی کار باشد , نه راه برگشتی هست نه مجال حرکت اشتباه, باید محطاط بنشینی و گوش به زنگ , تا اگر لازم شد کاری بکنی ...
چه بی گدار ها که من تو این یک گله جا یه آب نزدم ...آنهمه بالا و پایین پریدم خیال کردم , شادی کردم , غمگین شدم, جیغ کشیدم ,گریه کردم , گلایه کردم و هنوز سقوط نکردم ... این اش به من احساس خوشایندی میدهد و این بار تصمیم میگیرم صبر پیشه کنم و سکوت... ولی آخر آدم این کار هم نیستم , بی تاب میشوم ...
برایت می خندم ... هم بازیت می شوم و بیننده و شنونده ی پرو پا قرص آرسن لوپن بازی هایت... از آنچه که نباید حرفی نمی زنم ... حرف آینده را پیش نمی کشم ... به شوخی هایت میخندم , هرچند گاهی دگرگونم میکند و مدام یه خودم یاد آوری میکنم که ضعف نشان ندهم ...
اما سخت است ... بی قرار میشوم ... " انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده " را باری کردن سخت است ... دلم می خواهد یکی از این شبهای بیقراری بی ملاحظه بیدارت کنم فقط بگویم دلتنگم با وجود بودنت باز هم دلتنگم ...
مهربانی های این روزهایت به دلم می نشیند سرزندگیت خوشحالم می کند خنده هایت مستم میکند و همچنان مثل همیشه از یکدندگی , کله شقی و گهگاه بداخلاقیت حض میکنم... برای همین این را برایت نگفتم ...
آشفتگی و سرگشتگی آن روز نگذاشت چیز دیگری بپرسم یا بشنوم ... تا همین دیروز که پرونده را ورق زد نگاهم کرد و گفت میدانستی دوقلو بودن ؟
من تصویر روشنی دارم از آنها در آغوشم با تو ...
حس ناتمامم باز زنده شد ... و من تو را باز , بیشتر , از خود میدانم ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 3:58  توسط کسی که روزی دلداده بود!